report search
پارسی خوان

نمی‌دانم چرا - پارسی خوان

مطالب مرتبط با نمی‌دانم چرا از وب پارسی.

قرنطینگی و چرندینگی!

  هر چقدر هم که از دستاوردها، امیدها، مثبت‌نگری‌ها، فعالیت‌های چشمگیر موثرمان در این ایام قرنطینه بگوییم ( که جا دارد از همین تریبون به همه‌ی دوستان خداقوت و دمتان گرم عرض کنم) این روزها، همه‌ی ما کم و بیش لحظه‌های ناب خلسه‌ای را تجربه‌ می‌کنیم که در این لحظات گرچه ممکن است به ظاهر کار شاقی انجام ندهیم، اما به کشف و شهودهایی در ...

مشاهده ادامه مطلب قرنطینگی و چرندینگی! کلیک کنید.

با جالب ترین کاربر یوتیوب آشنا بشوید + همراه با عکس

یک پسر 25 ساله با یک اقدام عجیب تبدیل به عجیب ترین کاربر سایت معروف یوتیوب شده است.  «بنجامین بنت» احتمالا عجیب‌ترین کاربر یوتیوب باشد. او در شش ماه گذشته خیلی ساکت و آرام و با لبخند جلوی دوربین می‌نشیند و به لنز خیره می‌شود. بنجامین تاکنون ۱۲۰ ساعت فیلم به همین شکل از خودش در یوتیوب بدون هیچ توضیحی منتشر کرده است.   فیلم های بنجامین ...

مشاهده ادامه مطلب با جالب ترین کاربر یوتیوب آشنا بشوید + همراه با عکس کلیک کنید.

بازگشت؟

خیلی وقت است ننوشته‌ام. فکر می‌کردم دو ماهی می‌شود، اما به تاریخ آخرین پستم نگاه کردم. ۶ دی. یکی دو روز بیشتر از سه ماه شده. وقتی مدتی ننویسی، برگشتن سخت می‌شود. فکر می‌کنی حالا باید با یک نوشته‌ی درست و حسابی برگردی، یک چیزی که جبران ننوشتن‌هایت باشد. این است که کلا برنمی‌گردی. کمال‌طلبی منفی! چیزی که به شدت گرفتارش هستم. با این ...

مشاهده ادامه مطلب بازگشت؟ کلیک کنید.

آسودگی و عشق حرام است حرام...

أیّها القلب الحزین المبتلا فی طریق العشق أنواع البلا لیکن القلب العشوق الممتحن لا یبالی بالبلایا و المحن سهل باشد در ره فقر و فنا گر رسد تن را تعب، جان را عنا رنج راحت دان، چو شد مطلب بزرگ گرد گله، توتیای چشم گرگ کی بود در راه عشق آسودگی؟ سر به سر درد است و خون آلودگی ...

مشاهده ادامه مطلب آسودگی و عشق حرام است حرام... کلیک کنید.

قلی و لی‌لی

هنوز باور نمی‌کنم که پیش من هستید. شمایی که کل تابستان آرزوی داشتن‌تان را در سر می‌پروراندم. هر روز تصاویر و کلیپ‌های‌تان را در فضای مجازی می‌دیدم و شما را پیش خودم تصور می‌کردم. یک‌بار هم آمدم و دیدم‌تان، اما نگرفتم‌تان. (نمی‌دانم چرا. احتمالاً شک داشتم که می‌توانیم برای هم رفقای خوبی باشیم یا نه) ولی حالا اینجایید. درست روبروی چشمانم. تقریباً 6 روز هست ...

مشاهده ادامه مطلب قلی و لی‌لی کلیک کنید.

هفت صبح فردا

حوالی ساعت ۷ بعد از ظهر بود کنجکاو بودم ببینم چند ساعت تا لحظه تحویل سال باقی مانده. "ساعت ۷ و ۳۰ دقیقه و ۳۰ ثانیه". لحظه‌ای به خودم آمدم و از ترس به خودم لرزیدم. فقط نیم ساعت به تحویل سال مانده و تو مانده‌ای و سیل این همه کار باقی مانده و ناتمام که روی هم انباشته می‌شوند. یک آن به خودم آمدم ...

مشاهده ادامه مطلب هفت صبح فردا کلیک کنید.

نان پنیر و چای‌شیرین

  سلام یوکا؛  امروز دیگر تحملم تاب شد و نامه‌ای که سال پیش دم عید برای خودم نوشته بودم را باز کردم. شاید باورت نشود ولی حتا یک کلمه‌اش را هم یادم نبود.  نامه این گونه شروع شده بود: "سلام عزیز در زمان سفرکرده‌ام؛" یادم نمی‌آید تا به حال کسی اینطور خطابم کرده باشد و اینقدر به دلم نشسته باشد. البته خب طبیعی‌ست این را خودم به ...

مشاهده ادامه مطلب نان پنیر و چای‌شیرین کلیک کنید.

تختخواب

پیش‌نوشت:  با سلام و عرض ادب و احترام خدمت خوانندگان جانِ . با یک سری دیگر از سری متن‌های فوق طولانی (اَبَرمتن ) در خدمت شما هستم. این‌بار با یک تراژدی واقعی از دنیای کودکی‌ام مهمان خانه‌هایتان شده‌ام. پیش از خواندن این ابرمتن عاجزانه و ملتمسانه تمنّا دارم که اگر هوای حوصله‌تان ابری نیست، ظرف دل و دماغتان نشکسته و کاسه‌ی صبر و قرارتان ...

مشاهده ادامه مطلب تختخواب کلیک کنید.

از غریق به زِندانی: زندانی؟ زندانی؟

لحظه‌ای که می‌دانم شاید یا به‌یقین، کسی را رنجانده‌ام، به معنای واقعی کلمه دوست دارم که نفهمم. گاهی هم حس کودکی را پیدا می‌کنم که خودش را به نفهمی می‌زند و ته دلش نگران این است که مادر یا پدر کِی از گندی که زده باخبر می‌شوند. در تمام این سال‌ها همین رنجاندن و رنجیدن از رنجاندن است که دست و پایم را بسته. ...

مشاهده ادامه مطلب از غریق به زِندانی: زندانی؟ زندانی؟ کلیک کنید.

می‌ترسم از اینجا بری و خونه برومبه

هر کسی به ما می‌رسید، سعی داشت به مادرم کمک کند که بیاید روی پله برقی. حالا من، دخترش کنارش ایستاده‌ام، مدام هم می‌گویم که نیازی نیست، استرس ندهید، خودشان بلدند، هولشان نکنید، شما بفرمایید بروید، اما باز هم گوش کسی بدهکار نیست. همه متخصص سوار کردن آدم‌ها بر پله برقی شده‌اند! یک پیرمرد در حالی که می‌گفت "نترس، نترس، بیا" آمد کنارمان و ...

مشاهده ادامه مطلب می‌ترسم از اینجا بری و خونه برومبه کلیک کنید.

چه...

عشق رنج است.جمله را که می‌خوانم، لبخند می‌زنم. بیدار می‌شوم.  شب رسوخ کرده تو دل تخت کوچکم بالای یک اتاق کوچک. جمع می‌شوم تو خودم. نه از آن جمع شدن‌های استعاری. جمع شدنی که عضله‌هات فکر می‌کنند کنار هم، در هم‌تنیده، چه‌قدر نیرومند‌ترند. بعد فکر می‌کنم. به امروز. به همه‌ی روزهای امروزی. به عشق. به همه‌ی شوق وصال و رسیدن‌ها. به آغوش‌های خم‌شده‌ات برای رسیدن ...

مشاهده ادامه مطلب چه... کلیک کنید.

انزوای انسان| سهراب شهیدثالث

    متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی باشد.توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آخرین نسخه می باشدبا این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد.     بریده‌ای از مستند کوتاه «سال‌های دور از خانه» پیش از مرگ سهراب شهیدثالث، ساخته‌ی مهرناز سعیدوفا ...

مشاهده ادامه مطلب انزوای انسان| سهراب شهیدثالث کلیک کنید.

نود و هشتی که گذشت...

نمی‌دانم از کجایش شروع کنم، همیشه شروع هر کاری برایم رنج‌آورترین مرحله‌اش بوده است‌. همین که شروع، شروع شود دیگر می‌توانم بدون توقف تخته ‌گاز پیش بروم. شروع سال ۹۸ برایم از آن شروع‌هایی که می‌خواهم نبود. شروعی پر از رنج تنهایی و تلخی نامهربانی‌ها بود‌. آن روزها رنگ تنهایی برایم به رنگ این روزها نبود، معنایش از این روزها فرسخ‌ها دورتر بود. ...

مشاهده ادامه مطلب نود و هشتی که گذشت... کلیک کنید.

آینده

آینده‌ی این مملکت، رک و پوست‌کنده در «هاله‌ای از ابهام» است. پای اخبار که می‌نشینی می‌بینی آنقدر دبیر کم آمده که اولیاء در بعضی مدارس بایستی پول اضافه‌تری پرداخت کنند تا مدیر دبیر آزاد و بازنشسته بیاورد و حقوق آن‌ها را بدهد. خبر بعدی می‌گوید به ازای هر هزار ایرانی، دو سه پلیس داریم. در یک مناظره بحث اینکه ظرفیت‌های رشته‌ی پزشکی را زیاد ...

مشاهده ادامه مطلب آینده کلیک کنید.

بودن و شدن

«یا لطیف» ۱۲ سال پیش وقتی که پیش‌دانشگاهی بودم معلمی دیفرانسیل معرکه‌ای داشتم. یکی از عادت‌های خوبش این بود که پای برگه‌ی امتحان‌مان شعر می‌نوشت. وسط حال و هوای پیش‌دانشگاهی و استرس کنکور این شعرها عجیب می‌چسبیدند. یکی از شعرهایی که زیاد پیش می‌آمد برایمان بنویسد این بود: بودن دیگر است                        و           ...

مشاهده ادامه مطلب بودن و شدن کلیک کنید.

داستان عاشقانه پنجره ها رو ببند تا خوشبخت بشی بهاره

  خزان ۱۳۹۸ آخرین نفس‌هایم را در سینه‌ام حبس کرده‌ام. اشک در چشمانم حلقه می‌زند. اما از دوست داشتن او دست نمی‌کشم. نفس‌هایم بوی درد می‌دهند. بوی فیلتر سوخته‌ای که زیر پایش له شد. نمی‌دانم چرا تلاشی نمی‌کنم این دقایق آخر. نفس کشیدن از جایی برایم سخت شد که نخواستم با سرنوشت کنار بیام. آنجا بود که فهمیدم جنگیدن با این دنیا فایده نداره.  از این بالا ...

مشاهده ادامه مطلب داستان عاشقانه پنجره ها رو ببند تا خوشبخت بشی بهاره کلیک کنید.

داستان شماره ۱۰ - «برف»

زمستان سال ۱۴۰۲ یا ۳ بود. واضح یادم نیست. هفته‌ی سرد و کولاکی‌ای بود. یک هفته‌ای بود همه جا سفیدپوش بود. شب سوم یا چهارم یخبندان‌های آن زمان بود که خواب برف سنگین دیدم.در خواب دیدم: «داشتم برف‌بازی می‌کردم که ناگهان از سایه‌ی سرد و تاریک دوردست پسرعمویم هم آمد و شروع کرد راه رفتن روی یخ‌ها و برف‌ها. خِرت‌خِرتِ صدای خُرد شدن یخ‌های ...

مشاهده ادامه مطلب داستان شماره ۱۰ - «برف» کلیک کنید.

زخم کهنه

نوشتن سخت بود. حرف زیاد بود و حس‌ها فوران می‌کرد اما جاری نمی‌شدند در کلمات. روزهایی بود که سرخورده بودم و غمگین، روزهایی هم بود که می‌دانستم که خیلی چیزها خوب است و من باید تمرکزم را روی ارزشمندترین‌های زندگی‌ام بگذارم. روزهایی که چیزی در ذهن وزوز می‌کرد که حالم را بد کند اما من می‌دانستم که خیلی چیزها روبه‌راه است. روزهایی مثل امروز که ...

مشاهده ادامه مطلب زخم کهنه کلیک کنید.

تاریخ

من هنور کار دارم، کلی کار نکرده که یک مرتبه خواب می‌آید و مرا با خودش می‌برد، درست مثل یک آجان یا یک فرشته‌ی مرگ. آن قدر سرزده که فرصت نمی‌کنم سرم را از روی کاغذ بردارم. من هنوز حرف دارم، می‌گویند سفره‌احترام دارد، اما با این وجود مرا از سر سفره دلم بلند می‌کند این خواب. چون تاریخ نخوانده‌ام، مهم نیست چه تاریخی ...

مشاهده ادامه مطلب تاریخ کلیک کنید.

حسین آقا

از جمعه تا به حال، «حسین آقا» رهایم نکرده. بدجوری رفته توی مخم. دیروز صبح یادش افتاده بودم. بهش می‌گفتم: حسین آقا چرا زدی خودتو کشتی؟ حسین آقا مگه تو زن نداشتی؟ مگه زنت اون قدر دوستت نداشت؟ حسین آقا تو که بی‌خیال بودی. تو که خونسردترین موتورسوار این شهر بودی. چرا زدی خودتو کشتی؟ لحنم هم شبیه لحن علی بود. یک جور حالت ...

مشاهده ادامه مطلب حسین آقا کلیک کنید.