report search
پارسی خوان

دیگه مهم نیست - پارسی خوان

مطالب مرتبط با دیگه مهم نیست از وب پارسی.

منطقه امن

comfort zone  - منطقه امن و آسایش.  همیشه رویاهام شبیه آدمی بود که منطقه‌ی امنی نداره و خیی راحت جا به جا میشه بین مکان‌ها، قصه‌ها و آدم‌ها. اما الان که 5 سال از 20 سالگیم که باید اوج آرزوهام می‌بود می‌گذره می‌بینم که این طور نبوده و من با آدم رویاهای بچگیم خیلی فاصله دارم. می‌بینم که گیر کرده کارام به همه‌چی و این ...

مشاهده ادامه مطلب منطقه امن کلیک کنید.

خارج از قید زمان و مکان

تنها که میشم، اولین اتفاقی که میفته اینه که  زمان و مکان معنی خودشون رو از دست میدن. دیگه مهم نیست کی ناهار می‌خورم، کی شام می‌خورم، کی می‌خوابم، کی بیدارم میشم، روز کجا هستم، شب کجا می‌خوابم، کجا غذا می‌خورم یا کجا مسواک می‌زنم. این‌جور وقتا تنها چیزی که هنوز مثل قبله، نمازه که خب زمانش دست من نیست دیگه. میز تحریر تاشو میتونه ...

مشاهده ادامه مطلب خارج از قید زمان و مکان کلیک کنید.

داستان من و ردلاین

اقا نمیدونم چرا اینجوری شد! میدونی من یه وقتایی به یه جنون طوری خاصی میرسم!دست خودمم نیست واقعا! دیروز برای استراحت بین درسام ولو شدم و اهنگ رو پلی کردم!زمین صافه ی زدبازی پلی شد!این آهنگ همش یاد آور اون رویه برام که داشتم میرفتم ست آپه نسکوییک باشگاه انقلاب! هیچی دیگه این همش داشت میخوندو...من گوشی مامانمو برداشتم رفتم تو پیج اقا هاشمی! همینجوری داشتم پستاشو بالا ...

مشاهده ادامه مطلب داستان من و ردلاین کلیک کنید.

بازی عشق مگر شاید و اما دارد؟

بسم الله الرحمن الرحیم اون یه نفری بود که توی پست قبلی گفتم بعدا درباره ش می نویسم، دکتری بودن که وبلاگ صهبای صهبا رو داشتن. همون زمانی که تو وبشون می نوشتن، یه بار باهاشون درباره طب سنتی مشورت کرده بودم. و بعد که بحث تهران شد و خونه و اینا خیلی بهم لطف داشتن، مخصوصا اقای دکتر. عصر روز دومی که اومده بودم تهران آقای ...

مشاهده ادامه مطلب بازی عشق مگر شاید و اما دارد؟ کلیک کنید.

صدایم بزن

معلقمولی حالم خوبه به نظر میاد دیگه هیچ احساسات عمیقی ندارم ولی حالم خوبه بذار راستش رو بگم خوبیم باهم وقتی اون خوب باشه دیگه مهم نیست داره چه اتفاقی میفته وقتی میدونم دوستیم باهم دیگه مهم نیست چقد وقته که ندیدمش گفتم من هردفعه هی فکر میکنم تموم شدیم گفت میبینی که اینجوری تموم نمیشیم ولی من بازم میترسم نمیتونم احساسمو بهش توصیف کنم میدونی من عاشق بارونم خیلی عجیب عاشقشم وقتی میباره دلم میخواد گریه ...

مشاهده ادامه مطلب صدایم بزن کلیک کنید.

ارزشش رو داشت؟

از امروز فرجه ها شروع شد و برگشتم خونه. تو اتوبوس یه لحظه به خودم اومدم و دیدم دستمو گذاشتم جلو دهنم و دارم جلو اشکایی که بی اجازه میریختن رو میگیرم. دغدغه هام دیگه مهم نیستند،یا اینکه کمرنگ شدن واسم... شایدم یادم رفته؟! نمیدونم؛ ولی اینو مطمئنم من اونی نیستم که میخواستم. از سطحی شدن متنفرممم!!! . . . ما آدما به نبودن ها عادت میکنیم.راسته که زمان همه چیز رو حل ...

مشاهده ادامه مطلب ارزشش رو داشت؟ کلیک کنید.

عجب روزایی شده...

با دستای خودم دارم گند میزنم به آیندم..این روزا سردم..خنثی ام..هیچ چیزی انگاری دیگه مهم نیست...حرف زدن دیگه ارزشش رو از دست داده و غذا ها هم مزشونو از دست دادن... دیگه هدفی ندارم..و خستم از اینهمه بی هدفی و تلف کردن اکسیژن... واقعا من زیادی نیستم؟زیادیم...هعییی(: ...

مشاهده ادامه مطلب عجب روزایی شده... کلیک کنید.

آدمهایی که زمانی شاید...

دوست دارم که بروم از همه جا از این شهر تنگ از این دنیا از کنار این ادمها که کنارم نیستند وقتی فکر میکنم تمام این آدما دوستانم هستند میفهمم که من چقدر بدبختم که دوستانم نمفهمندم که مهم نیست خوشی ام غمم دلتنگیم نزدیکی یا دوری ام تنهایی ام مهم نیست که چه حالیم براشون این مهمه که موقعی که ناراحتن  یا یه چیزیشونه پیششون باشم که اگه نباشم میشم بی وفا مییشم سنگدل میشم اون چیزی که نیستم اما اینا دیگه مهم نیست من دیگر خسته ...

مشاهده ادامه مطلب آدمهایی که زمانی شاید... کلیک کنید.

ای یارِ ناسامانِ من...

روز های عجیبیهاز بی امیدی و بی انگیزگی خودم و ناراحتی هایی که به وجود اومده و افسرده کننده ترش کرده.موقع امتحان های ترمه و از هر ترمی بی تفاوت تر امتحان میدمدیگه مهم نیست که کی بغل دستم نشسته و حتی حوصله ی نوشتن‌جواب کامل رو هم ندارم و فقط میخوام که بگذره و تموم بشه.فقط میخوام که دور بشم.یه دوست جدید پیدا ...

مشاهده ادامه مطلب ای یارِ ناسامانِ من... کلیک کنید.

814th

قبلا به نظرم اومده بود معشوق بودن خیلی سخت‌تر از عاشق شدنه. عاشق بودن انتخابه ولی معشوق بودن یک اتفاقه. وقتی کسی بهت میگه دوست داره، و تو در واقع مطلع میشی از احساسش، تازه از اون لحظه به بعده که مدام از خودت میپرسی حالا چی؟ هنوزم به من فکر می‌کنه؟ هنوز هم اونقد خوب هستم و انتخاب اولش هستم؟ هنوزم پای حرف‌هایی ...

مشاهده ادامه مطلب 814th کلیک کنید.

عقبگرد

بی تفاوت نبودن شاید از شاخص ترین ویژگی های شخصیت من باشه. احتمال اینکه در یه موقعیت یا محیط جدید قرار بگیرم و به محض دیدن نقایص و کمبود های سیستم به فکر تغییر و اصلاح نیفتم تقریبا غیر ممکنه. ولی گاهی هر چقدر هم توی مسیری که فکر میکنی درسته سمج و قوی باشی عواملی هستن که به طرق مختلف راهتو مسدود میکنن ...

مشاهده ادامه مطلب عقبگرد کلیک کنید.

نفوذ!

رخنه کرد! بالاخره فشارای بیرون خونه به دانشکده هم رخنه کرد! امروز ادما به معنای واقعی کلمه غمگین بودن و غم زده! مدت هاست حال خوب شایان رو ندیدم!یا لبخندای پویان که مدت هاست ب رمق شده! آرمینی که خنده هاشم حرصی شده! یا مهدی که از عصبانیت راه میره! مهرزادی که چشمای نگرانی داره... یا ماهرخی که دیگه شلوغ و پر سر و صدا نیست مینویی که گریه میکنه! مرضیه ای که ...

مشاهده ادامه مطلب نفوذ! کلیک کنید.

دل...؟

دل...؟ -چجوریه ک بعضی وقتا بدون اینکه بفهمی یکی وارد دلت میشه؟ -بدون اینکه بفهمی صاحب و حکمران دلت میشه؟ -چجوریه ک بعدش هرچقدر جون میکنی نمیتونی از دلت بیرونش کنی؟ +همون ک بی اجازه وارد دلت شد یروز ولت میکنه و میره تو میمونی و یه سینه خالی از دل،تو میمونی و خاطرات خوب و بد،تو میمونی و درد یه جای خالی،تو میمونی و اشکای یواشکی،تو میمونی ...

مشاهده ادامه مطلب دل...؟ کلیک کنید.

منطقه امن

comfort zone  - منطقه امن و آسایش.  همیشه رویاهام شبیه آدمی بود که منطقه‌ی امنی نداره و خیی راحت جا به جا میشه بین مکان‌ها، قصه‌ها و آدم‌ها. اما الان که 5 سال از 20 سالگیم که باید اوج آرزوهام می‌بود می‌گذره می‌بینم که این طور نبوده و من با آدم رویاهای بچگیم خیلی فاصله دارم. می‌بینم که گیر کرده کارام به همه‌چی و این ...

مشاهده ادامه مطلب منطقه امن کلیک کنید.

ارزشش رو داشت؟

از امروز فرجه ها شروع شد و برگشتم خونه. تو اتوبوس یه لحظه به خودم اومدم و دیدم دستمو گذاشتم جلو دهنم و دارم جلو اشکایی که بی اجازه میریختن رو میگیرم. دغدغه هام دیگه مهم نیستند،یا اینکه کمرنگ شدن واسم... شایدم یادم رفته؟! نمیدونم؛ ولی اینو مطمئنم من اونی نیستم که میخواستم. از سطحی شدن متنفرممم!!! . . . ما آدما به نبودن ها عادت میکنیم.راسته که زمان همه چیز رو حل ...

مشاهده ادامه مطلب ارزشش رو داشت؟ کلیک کنید.

ای یارِ ناسامانِ من...

روز های عجیبیهاز بی امیدی و بی انگیزگی خودم و ناراحتی هایی که به وجود اومده و افسرده کننده ترش کرده.موقع امتحان های ترمه و از هر ترمی بی تفاوت تر امتحان میدمدیگه مهم نیست که کی بغل دستم نشسته و حتی حوصله ی نوشتن‌جواب کامل رو هم ندارم و فقط میخوام که بگذره و تموم بشه.فقط میخوام که دور بشم.یه دوست جدید پیدا ...

مشاهده ادامه مطلب ای یارِ ناسامانِ من... کلیک کنید.

دانشگاه | قسمت پنجم

سلام میخوام ادامه داستان زندگیم رو بگم که رسیدیم به دانشگاه رفتنم تجربیات و حرف های زیادی دارم لطفا بخونید و در انتها نظرتونو حتما بهم بگید ممنونم :)  حالا چی شد رفتم دانشگاه و انتخاب رشته کردم؟ موقع انتخاب رشته دانشگاه  رشته ام رو با توجه به علاقه منطق شخصیت هدفم و مهمتر از همه بازار کارش انتخاب کردم و البته با مشورت و تحقیق ...

مشاهده ادامه مطلب دانشگاه | قسمت پنجم کلیک کنید.

نفوذ!

رخنه کرد! بالاخره فشارای بیرون خونه به دانشکده هم رخنه کرد! امروز ادما به معنای واقعی کلمه غمگین بودن و غم زده! مدت هاست حال خوب شایان رو ندیدم!یا لبخندای پویان که مدت هاست ب رمق شده! آرمینی که خنده هاشم حرصی شده! یا مهدی که از عصبانیت راه میره! مهرزادی که چشمای نگرانی داره... یا ماهرخی که دیگه شلوغ و پر سر و صدا نیست مینویی که گریه میکنه! مرضیه ای که ...

مشاهده ادامه مطلب نفوذ! کلیک کنید.

91. رفتن

رستاک می فرماید: درست یادمه، یادمه... ده و ده دقیقه بود رفت! قضیه اونیه که گفت: من دیگه بهش فکر نمیکنم. سه ماه و دو هفته و چهار روزه که رفته و من کاملا فراموشش کردم. بهش گفتن: آخه مومن، اگه فراموشش کرده بودی که یادت نمیومد چند روزه رفتی.  دارم از خودم می پرسم بعد از رفتنم ممکنه اسمم هم یادش نیاد یا بشینه روزهایی ...

مشاهده ادامه مطلب 91. رفتن کلیک کنید.

خارج از قید زمان و مکان

تنها که میشم، اولین اتفاقی که میفته اینه که  زمان و مکان معنی خودشون رو از دست میدن. دیگه مهم نیست کی ناهار می‌خورم، کی شام می‌خورم، کی می‌خوابم، کی بیدارم میشم، روز کجا هستم، شب کجا می‌خوابم، کجا غذا می‌خورم یا کجا مسواک می‌زنم. این‌جور وقتا تنها چیزی که هنوز مثل قبله، نمازه که خب زمانش دست من نیست دیگه. میز تحریر تاشو میتونه ...

مشاهده ادامه مطلب خارج از قید زمان و مکان کلیک کنید.

36-183

انگار قراره با تموم شدن پاییز، تنهایی های منم تو خونه تموم بشه.فعلا برنامه اینطوریه که آخر این هفته، مامان پنجشنبه، جمعه شو نره پیش عمه ش... و از هفته ی بعدش، اگه وقت عمل بابا قطعی بشه، دیگه اونم خونه ست...این نه ماه که گذشت برا من تجریه ی متفاوت و عجیبی بود... دلتنگی برای خانواده م پدرمو درآورد... از سه شنبه صبح که میرفتم ...

مشاهده ادامه مطلب 36-183 کلیک کنید.

برنامت برای آینده چیه؟

خب تو مصاحبه کاری که رفته بودم این سوال ازم پرسیده شد: هدف و برنامت برای آینده چیه؟ و من چی گفتم؟ گفتم چون روانشناسی می‌خونم هدفم این بود که روانشناس می‌شم ولی الانم دارم می‌گردم و کارای مختلفو امتحان می‌کنم تا ببینم چی می‌شه.  همینقدر معمولی و ساده. من کیم؟ من بایو اکانت ویرگولمم که نوشته: "یک انسان معمولی که سعی می‌کنه خودشو و دنیا رو بشناسه" راستش از ...

مشاهده ادامه مطلب برنامت برای آینده چیه؟ کلیک کنید.

باد شکم 2

  در کل   شما هم بیاین کانادا،   متوجه میشین که یه کوچولو مردمش عقب افتاده ن توی یه جنبه هایی   یعنی مثلا   من ندیدم توی کشورای دیگه حتی کشور خودمون   که ادمایی که از شما بزرگترن،   بیان یهو جلوی چشم شما با تمرکز بگوزن و برن.   حقیقتش هیچ گروه و منصب و قشر رو توی ایران سراغ ندارم که اینجوری باشن.   ولی خب اینجا اینجوریه. یعنی همچین چیزایی عادیه.   مردم انگار ادم ندیدن.   انگار اصلا ...

مشاهده ادامه مطلب باد شکم 2 کلیک کنید.

June, 19

چرا یاد این موضوع افتادم بعد یه سال؟ آیا من آدم مریضی هستم؟ شاید! شاید برای همینه که هشت ماهه از تختم فراریم و دارم به سبک ژاپنیا روی زمین میخوابم:) اون شب تا صبح تنها یه چیزی تو ذهنم مرور میشد: چرا این درد تموم نمیشه؟ فکر کنم تنها تاریخی بود تو زندگیم که یکم مثه آدم شده بود رفتارام! از زمین و زمان شاکی ...

مشاهده ادامه مطلب June, 19 کلیک کنید.

دستوری برای در امان ماندن از کرونا...

راستش هنوز حال روحی ام متعادل نشده... هنوز وقتی روزهای اخر عمر پدرم از ذهنم میگذره حال غیر قابل وصفی دارم... پدری جلالی که در نهایت ضعف از ما خواهش میکرد که تنهاش نذاریم... اما دو روز اخر بردنش توی icu  کرونایی ها و دیگه دو روز آخر هیچ آشنایی ندید و از دنیا رفت... عجیبش این بود که تست کرونای پدرم منفی بود... بابام کرونا نداشت... خدایا... من ...

مشاهده ادامه مطلب دستوری برای در امان ماندن از کرونا... کلیک کنید.

دبیر عربی :/

سال هفتم یه دبیر داشتیم یه لهجه خاصی داشت. ما هم کوچولو بودیم دیگه (نه که الان نیستیم) کلی مسخره ش میکردیم. به پشیمانی میگفت پشِیمانی. نداشتیم روزی حداقل یکی از بچه ها ازش معنی کلمه نادِم یا نَدَمَ یا ندامت رو نپرسه و بعد کل کلاس یهو نزنن زیر خنده. اخرای سال معلممون خیلی حساس شده بود رو خنده هامون. اصولا بچه ها بعد سوتی معلممون یا سرشونو ...

مشاهده ادامه مطلب دبیر عربی :/ کلیک کنید.

آموزش چاقو پروانه ای-1-(معرفی)

چاقوی پروانه ای(ButterflyKnife) یا همون بالیسانگ(Balisong) چاقوییه که دوتا دسته داره ‍️️ این دو تا دسته عین نانچیکو به هم وصل شدن(نانچیکویی که زنجیرش خیلی کوچیک باشه ) تیغه هم بین این دوتا دسته قایم میشه. اگه قبل از چاقو پروانه ای، نانچیکو کار کرده باشین خیلی آسون تر میشه دیگه چی بگم؟ چاقوی سنتی فیلیپینه که تو بعضی از مناطق اون کشور مخصوصا باتانگاس معروفه :| ...

مشاهده ادامه مطلب آموزش چاقو پروانه ای-1-(معرفی) کلیک کنید.

طرح تهوع نظام سلامت

خشمگینم. از عقده‌هایی که تو جامعه موج می‌زنه. از این جامعه‌ی عقده‌پرور که وقتی یکی به یه قدرتی، هرچند کوچیک می‌رسه، اون عقده‌ها براش موتور محرکه‌ی پروروندن عقده‌ای‌های دیگه‌ای میشه. و این سیکل فقط با خودآگاهی شکسته میشه. چقدر محاسبه‌مون ضعیفه. چشم‌هام دیگه نمی‌تونن باز بمونن. دیشب بیدار بودم. امشب دو سه ساعت خوابیدم. الان احساس کردم چقدر تشنه‌مه و یادم اومد که دیروز آب نخوردم. از بالا تا ...

مشاهده ادامه مطلب طرح تهوع نظام سلامت کلیک کنید.